ز ناشکیبی من دوش چرخ در گله بود
که آه من بمثل نیش و چرخ آبله بود
بصحن گلشن عشرت فراخ میزد گام
دلم که تنگتر از دستگاه حوصله بود
دریغ عمر که در کاروان غفلت رفت
کرا خبر که چنین یوسفی بقافله بود
مرا بمنزل مقصود جذب شوق رساند
اگرچه بعد مسافت هزار مرحله بود
ز شور شیون من سر بکوه و دشت نهاد
جنون عشق که با من حریف سلسله بود
زمشک سوده رقم داشت دوش صفحهٔ ما
مگر بروی تو این صفحه را مقابله بود
جمال کعبهٔ مقصود بود در نظرم
اگرچه مرحلهها در میانه فاصله بود
بیک شکم شب بختم هزار روز سیاه
بزاد ز آنکه بمرگ امید حامله بود
بصلح خاطر «طالب» وسیله شد ورنه
میانهٔ من و دل سالها مجادله بود