طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۰

سوزم از شعله پیام آورد و پخته برد

سخن عشق تو خام آورد و پخته برد

چون شوم تشنه ز آتش نفسی پیش لبم

کوزه‌گر کوزهٔ خام آورد و پخته برد

بسکه گرمم بسخن هر نفسم دل بزبان

خام صدگونه کلام آورد و پخته برد

آرزو جمله‌فطیر است و منم گرم هنوز

دل نداند که کدام آورد و پخته برد

بسکه گرم است فلک .... خمیرم «طالب»

قرص خور هر سرشام آورد و پخته برد