طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۸

خام سوزی چون مراکی پختگی حاصل شود

آنکه ناقص در سرشت آمد کجا کامل شود

مست و مجنونم بعقل ذوفنونم کار نیست

هر که را ذوق جنون دریافت کی عاقل شود

زین که آب دیده شد خون سعی دشت آرزو

تربیت را طرفه تأثیریست شاید دل شود

از تو تا مقصد اگر شوقت بره باشد دلیل

گر مسافت صد بیابانست یک منزل شود

پر در دوری مزن رحمی کزین اندیشه‌کار

بر تو آسان لیک بر ما بیدلان مشکل شود

اشک حسرت ریختم چندانکه بر بام سپهر

گر کنم سیر نظر دامان امکان گل شود

چون یکی صیدتوام ناحق مر نجان دست و تیغ

صید عشق است اینکه از یاد نگه بسمل شود

ناقه جز در وادی لیلی مران مجنون مباد

هر قدم خاری دچار دامن محمل شود

مرد سعئی بگذر از اندیشهٔ راحت که طبع

چون قدم در وادی راحت نهد کامل شود

دردها را عرض کن نیکیک بنزد اختیار

تا کدامین درد را دل بیند و مایل شود

«طالب» از انکار جاهل را میفکن در لجاج

آید آندم کو بجهل خویشتن قایل شود