شب گذشته مرا شمع بخت روشن بود
که گلعذار در آغوش و گل بدامن بود
نبود دوش همانا ز جنس شب ور بود
بفرخی شب معراج طالع من بود
فزود سوز حریفان ز باده پنداری
پیاله آب بر آتش نمود و روغن بود
ز بسکه دیده بر آن چهره داشت سیر جمال
بخاطر آنچه نمیگشت سیر گلشن بود
نشسته ماه من و من برابر استاده
بخلوتی که ز شمع جمال روشن بود
ز رشک آنکه بیند گهی رخش چشمم
بروی دلبر و گاهی بچشم روزن بود
بدست دوختمی زخم تیغ یار بدل
هزار رشتهٔ اشکم بچشم سوزن بود
گذشت دوش بدیدار دوست «طالب» را
شبی که کوری چشم هزار دشمن بود