طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۳

کامها تلخ است نشناسد حلاوتهای درد

نو نیاز عشق داند لذت حلوای درد

گر بماند جای جان خالی گرفتی بر تو نیست

جهد کن تا دردلت خالی نماند جای درد

ایکه از نازک مزاجیهای دردش آگهی

جای خود بر کن ز دل تا که نرنجد پای درد

نقد درمان هرقدر داری بکف بر خاک ریز

گر ببازار محبت میکنی سودای درد

اشک را بر دیده بنشانم که باصد عز و ناز

بر کنار افتاده این دردا نه از دریای درد

جانشینی درد را در عاشقی چون داغ نیست

داغ میبایدکه بنشیند مرا برجای درد

صبر من «طالب» حریف ترکتاز درد نیست

عاشقان رسوای درمانند و من رسوای درد