طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۲

ترا بینم ز بنیاد دلم فریاد برخیزد

ز آبم آتش افروزد ز خاکم باد برخیزد

چو از سنگین دلیهای تو یادآرم شب هجران

کشم آهی که فریاد از دل فولاد برخیزد

نشیند هرکه در بزم من مسکین بصد افسوس

چو برخیزد ز تأثیر مکان ناشاد برخیزد

اگر بر تربت فرهاد بنشینم ز همدردی

چو برخیزم فغان از تربت فرهاد برخیزد

محبت چیست باغی بار و برگ اوگرفتاری

عجب دارم که سروی زآن چمن آزاد برخیزد

ز بس مشتاق برفرمان عشقم برهلاک خود

بخون غلطم چو دست و خنجر جلاد برخیزد

ز بس خو کرده باجور و جفایت هرکجا «طالب»

ز بیداد تو تقریبی بر آرد داد بر خیزد