ترا بینم ز بنیاد دلم فریاد برخیزد
ز آبم آتش افروزد ز خاکم باد برخیزد
چو از سنگین دلیهای تو یادآرم شب هجران
کشم آهی که فریاد از دل فولاد برخیزد
نشیند هرکه در بزم من مسکین بصد افسوس
چو برخیزد ز تأثیر مکان ناشاد برخیزد
اگر بر تربت فرهاد بنشینم ز همدردی
چو برخیزم فغان از تربت فرهاد برخیزد
محبت چیست باغی بار و برگ اوگرفتاری
عجب دارم که سروی زآن چمن آزاد برخیزد
ز بس مشتاق برفرمان عشقم برهلاک خود
بخون غلطم چو دست و خنجر جلاد برخیزد
ز بس خو کرده باجور و جفایت هرکجا «طالب»
ز بیداد تو تقریبی بر آرد داد بر خیزد