مرا از ناتوانیها روان از پوست بنماید
چو میهای زلال از شیشه جان از پوست بنماید
زبس خشکی که دارم در نفس چون در خروش آیم
فغان از سینهام چون استخوان از پوست بنماید
چو تیر از بس رگ خشکی سراپا گشتهاندامم
همه رگهای جان ناتوان از پوست بنماید
چو از آئینه عکس تار تار زلف مه رویان
مرا رگهای جان همچون کمان از پوست بنماید
چو ناری کش توان دیدن تمام دانه از بیرون
درونم را همه راز نهان از پوست بنماید
چو معشوقی که هر ساعت نماید جلوه بر عاشق
بمن جان خویشتن را هر زمان از پوست بنماید