طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۳

دراین گلزار مشکین لاله هم یادگلی دارد

چرا داغی نسوزد برجگر اوهم دلی دارد

مخوان بیخانمان فرهاد و مجنون را بیادآور

که هر آواره از راه محبت منزلی دارد

اگر برخویش نازد کشتهٔ او میرسد نازش

چرا برخود بنالدهرکه چون او قاتلی دارد

دلم دراضطراب افتاده این غم را کسی داند

که چون من درشکاف سینه مرغ بسملی دارد

اگر داری بکف تخم وفائی از دلم مگذر

که این صحرای خوش حاصل زمین قابلی دارد

تن آسائی گزین بگذر زدشواری که درگیتی

بکار خویش هرمشکل پسندی مشکلی دارد

بیفشان بر دلم تخم وفائی امتحان میکن

قیاس دیده منما هر زمینی حاصلی دارد

دگر چون نقش پای ناقه باصد آرزوچشمم

براه افتاده گویا انتظار محملی دارد

ندارد آشنائی عشق او از دل بجز نامی

غمی میگرددش در سینه پندارد دلی دارد

مشو آشفته از حرف سفیهان جهان «طالب»

که هرجا ناقصی رو درشکست کاملی دارد