ندارم دوستداری کز دلم خاری برونآرد
وگر میرم ز جانم نیش آزاری برونآرد
نیم آگه ز کار همدمان لیک اینقدر دانم
که دست از آستین هر کس بیکاری برونآرد
دمی صدره ز چاک سینهام ظاهر شود آهی
چو ماری کو سر از سوراخ دیواری برونآرد
بدین خاطر فریب جذب شوق او عجب نبود
که هر دم عندلیبی را ز گلزاری برونآرد
چو حسن او برون میآورد ارباب معنی را
ز قید عالم صورت مرا باری برونآرد
ز بس خون در عروقم خشک شد گر بفشرد گورم
کم از یک قطره بعد از سعی بسیاری برونآرد
بدان ضعفم برون آورد عشق از بوتهٔ هجران
که تار نالهئی از سینه بیماری برونآرد
مدان جز دستگیری معنی لفظ جوانمردی
خوشا یاری که از گرداب غم یاری برونآرد
به «طالب» خرقهٔ تذویر خود منمای ای زاهد
مبادا پردهٔ هر تار زناری برون آرد