لب نوید وصل آن شوخ سپاهی میدهد
چشم شادی میپرد دل هم گواهی میدهد
دل که هر دم میشود تاریک و میگیرد فروغ
یادی از احوال شمع صبحگاهی میدهد
به که جام از دست غم گیریم و خندان درکشیم
وانکه این شربت به ما خواهی نخواهی میدهد
دشمن چشم و دل خویشم که هر یک بیگناه
در جهان با خلق داد کینه خواهی میدهد
این تمام روز حال مرد و زن دارد سیاه
و آن تمام شب عذاب مرغ و ماهی میدهد
گل بپای شوخ من آشفته میافتد ز شاخ
چون بصحن باغ عرض کج کلاهی میدهد
گر بیفشارند اوراق فلک را مهر و ماه
بخت ما از نه ورق بیرون سیاهی میدهد
میکند از غمزه شیران جهان را زهره آب
چشم را چون رخصت آهو نگاهی میدهد
در جواب مدعی «طالب» چو شیر آمد دلیر
این دلیر بهاش یاد از بیگناهی میدهد