سرم حرمان سودا بر نتابد
دلم ترک تمنا بر نتابد
ز افغانم شکست این جان بیمار
بلی بیمار غوغا بر نتابد
بیندم راه سیل گریه از شهر
که شهر این سیل خون را بر نتابد
بصحرا رو نهم کین گل فشان را
بجز دامان صحرا بر نتابد
کم درمان گرفتم چون نگیرم
دلم ناز مسیحا بر نتابد
بدین دل چون کشم پیمانهٔ عشق
که ظرف قطره دریا بر نتابد
نهادم بار غم بر دل ندانم
که بر تابد دلم یا بر نتابد
دلم گرمست و آهم سرد پرهیز
که گل سرما و گرما بر نتابد
بگردون صلح کن زنهار «طالب»
که چنگ سنگ مینا بر نتابد