هوس بی جلوهٔ دلدارم از گلزار برخیزد
چو در گل بنگرم مو بر تنم چون خار برخیزد
بزحمتها شود یکمو بلند از سینه افغانم
چنان کز گوشهٔ بالین سر بیمار برخیزد
ضعیفم تا بدان غایت که گر آتش زلی برمن
بسان سایه دودم تکیه بر دیوار برخیزد
بدین ضعف ار کند میل نشستن تیغ برفرقم
عجب دارم که انگشتم پی زنهار برخیزد
چنان کز خاک خیزد گرد چون آبش برافشانی
ز فیض نغمهٔ تر از دلم زنگار برخیزد
زرشک نغمه چون در نالش آرم عود افغان را
بجای موی بر تن ارغنون را تار برخیزد
ز ثقل تن سبک شو کز سر جان چست برخیزی
که بار ناقه چون سنگین شود دشوار برخیزد
برنجد خاطر آزرده در مرغ هوا بنگر
که گر صعوه فتد از شاخ دیگر بار برخیزد
هوا از دود دل «طالب» کند لطف و صفا زایل
بلی چون سیر گردد کرکس از مردار برخیزد