برافکن پرده تا گل قطرهٔ خوی از حیا گردد
خرامان شو که آب زندگی بیدست و پا گردد
قبا عاشق براندامست معشوق مرا گوئی
که نالد زار هر گه ز آن تن نازک جدا گردد
دگر گونست رسم پرورش ملک محبت را
خرد لاغر، جنون فربه، از این آب و هوا گردد
نشان عشق دارم از شکست رنگ معذورم
که این خورشید بر یاقوت گوید کهربا گردد
بقصد آن ترک مغرور از دلم آماجگه سازد
مگر بر دل خورد تیری که از دشمن خطا گردد
بهروادی که آن محمل نشین برقع براندازد
زبس حیرت هجوم آرد جرسها بی صدا گردد
فسون آشنائی روز و شب خوانم مگر «طالب»
بتقریبی نگاهش با نگاهم آشنا گردد