طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۹

عقلم همه در سلسلهٔ موی تو گم شد

ماه خردم در شب گیسوی تو گم شد

از هر طرفی جلوه‌کنان بود نسیمی

چون بوی تو آمد همه در بوی تو گم شد

فریاد که حرف گله از دل بزبانم

تا آمده از نازکی خوی تو گم شد

در انجمن مهد فلک بود هلالی

آنهم به کمانخانهٔ ابروی تو گم شد

صد قرص قمر کرد طلوع از دل «طالب»

اما همه از شعشعهٔ روی تو گم شد