نیست یکدم که فلک قیمتی افزون نکند
نفسی بی می و مطرب جگری خون نکند
پاک طینت اگر از خاک با افلاک رسد
روش از کف ندهد وضع دگرگون نکند
غنچهسان بسکه شب هجر تو دلتنگ شوم
برگریبان کنم آن ظلم که مجنون نکند
عارف آنست که از روی مذلت صد بار
گر بخاکش بکشی رخ سوی گردون نکند
نیست طفلی که چو بروی بوزد بادجهان
مرض عشق از او آبله بیرون نکند
نخوری قطرهٔ آبی که همان لحظه سپهر
اشک ناساخته از چشم تو بیرون نکند
زهر چشمی ننمائی که بکام هوسم
شهد را تلختر از شیرهٔ افیون نکند
جسم رفتی بخم و روح برآوردی سر
آنچه کردی تو می ناب فلاطون نکند
چشم مست تو که بیمار مسیحا نفس است
نیست وقتی که مرا زهر بمعجون نکند
با چنین تیغ که مژگان تو بر کف دارد
هر زمان بیهده صد خون نکند چون نکند
هفتهٔ عمر بشادی گذراند «طالب»
نفسی نیست که خون در دل گردون نکند