راحت بناز پروردت نازنین کند
چون نازنین شدی نعمت همنشین کند
جویم نشان کوکب خود چون بر آسمان
بخت بدم اشاره بروی زمین کند
می به بود ز آینه کآئینه مردرا
خودبین کند زغفلت و می پیش بین کند
کی ره بآستان دهدم آنکه از غرور
با آسمان سخن بسر آستین کند
چون در گذار بیندم آن یار تندخو
سد ره نیاز ز چین جبین کند
در بزم دوست میکنم از اضطراب دل
آنها که شمع در نفس آخرین کند
گوی از نه آسمان برباید بیک نفس
«طالب» دمی که توسن اندیشه زین کند