هرچه دیدم جز لب شیرین جانان تلخ بود
عمر تلخ و عیش تلخ و کام دوران تلخ بود
شکر امید حنظل، شهد جمعیت شرنگ
انگبین عمر زهر و شیرهٔ جان تلخ بود
سوی نرگس دوش میکردم بچشم او نگاه
گرچه کام رغبتم زآن نشوخ چشمان تلخ بود
هرچه از تلخی بود گنجایش آن در خیال
عیش ما دور از وصال او دوچندان تلخ بود
شب که در بستان نبود آن نارپستان در برم
همچو حنظل در مذاقم نار بستان تلخ بود
در مذاقم دور از آن لب میوههای باغ حسن
تا ترنج غبغب و سیب زنخدان تلخ بود
بی لب تو مجلس می رنگ شیرینی نداشت
از دهان ساقیان نقل مستان تلخ بود
نسبت لعل تو شیرین ساختش در جام خضر
ورنه چون کام سکندر آب حیوان تلخ بود
گر بغل گرم از بهار تازه ئی کردم رواست
خواب بی همخواب در فصل زمستان تلخ بود
بی تکلف دوش «طالب» دور از آن زنجیر زلف
دهر برمن چون یکی تاریک زندان تلخ بود