طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۱ - ۲

تو گوئی ما در طالع همه کام تو میزاید

جهان طفل چون بختی درایام تو میزاید

جهان بگرفت و هیچ از مایهٔ او کم نمیگردد

چو آب چشمه بوی گل زاندام تو میزاید

شبم آبستن است اما دو طفل اندر شکم دارد

یکی بیتابی من دیگر آرام تو میزاید

جهان از فتنهٔ یأجوج گشت از فتنهٔ چشمت

بلی این فتنه‌ها را جمله بادام تو میزاید

بمخموران می از جرعهٔ نوش تو می ریزد

بمستی گوهر از لعل می‌آشام تو میزاید

زبس با عیش هم بزمی زبس با کام هم ساغر

گل از دست تو میروید می از جام تو میزاید

ز شهد آمیز دشنام خوشت لب میمکم گوئی

که لذتها تمام از ذوق دشنام تو میزاید

گیاه تیره بختی از برو بام تو می روید

نسیم شادمانی از دروبام تو میزاید

دل از تسبیح نامت تازه میداریم چون «طالب»

که ما را خوشدلی از بردن نام تو میزاید