سرمهٔ چشم ترا روزیکه شیرین کردهاند
هاون آن سرمه ناف آهوی چین کردهاند
نازکیهای ترا سنجیده ارباب نیاز
از نزاکت بستر و از ناز بالین کردهاند
در حنا بندان عید جلوهٔ او عاشقان
پنجهٔ مژگان بخون دل نگارین کردهاند
شکر این شکر لبان فرض است کز دشنام تلخ
مرگ را در دیدهٔ احباب شیرین کردهاند
رخ مپوش از بی نصیبانی که عمری در فراق
خاکها در کاسهٔ چشم جهان بین کردهاند
غیر سرگردانی و آوارگیشان بهره نیست
عاشقان را انجم و افلاک نفرین کردهاند
گر نهانی در کمین ما نیند این دلبران
از چهر و «طالب» کمند زلف را چین کردهاند