طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۹

ای شراب وصل درد انتظارت می‌کشد

مستیت جان می‌دهد اما خمارت می‌کشد

ساکن آن گوشهٔ چشمی دلا غافل مباش

با بلا همسایهٔ قرب جوارت می‌کشد

ای محبت من کیم واندر شمار کیستم

پس مرا بهر چه رنج بی‌شمارت می‌کشد

ریشه‌ئی بر ناخنم ای رشک می‌دانم مرا

خود نخواهی کشت اما خار خارت می‌کشد

هان حذر کن از نسیم ناامیدی کین سموم

صد هزاران آرزو را در کنارت می‌کشد

گر سپهرت زنده سازد شعله‌سان بر خود مبال

زانکه پیش از زنده کردن چون شرارت می‌کشد

گردمی صد بار تیغ آن نگه خونت بریخت

زندهٔ عشقی مخور غم گر هزارت می‌کشد

اختیاری نیست در کشتن نگاه یار را

تا بخود جنبیده‌ئی بی اختیارت می‌کشد

رو کم گلزار گیتی‌گیر «طالب» کین چمن

بی تماشای گلی از زخم خارت می‌کشد