یار غافل ز کفم گوهر ایمان زد و برد
گفتمش هان نبری بر در عرفان زد و برد
نقد دل را که بصد سعی بچنگ آوردم
مزد آن دست که بر کوچهٔ عرفان زد و برد
مژهها را منما غارت دلها تعلیم
کس نیاموخته در گله بکرگان زد و برد
خط بجادو صفتی مهرهٔ لعلت بربود
همچو آن دیو که خاتم ز سلیمان زد و برد
شوق باقی جوی از خرمن عمرم نگذاشت
همچو آن باد که بر حاصل دهقان زد و برد
صدره این گوی دل از عرصه برون آوردم
زلف شیطان تواش باز بچوگان زد و برد
کلک «طالب» که علم گشته بشیرین رقمی
طوطئی بود که بر صد شکرستان زد و برد