طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹۲ - ۲

یار غافل ز کفم گوهر ایمان زد و برد

گفتمش هان نبری بر در عرفان زد و برد

نقد دل را که بصد سعی بچنگ آوردم

مزد آن دست که بر کوچهٔ عرفان زد و برد

مژه‌ها را منما غارت دلها تعلیم

کس نیاموخته در گله بکرگان زد و برد

خط بجادو صفتی مهرهٔ لعلت بربود

همچو آن دیو که خاتم ز سلیمان زد و برد

شوق باقی جوی از خرمن عمرم نگذاشت

همچو آن باد که بر حاصل دهقان زد و برد

صدره این گوی دل از عرصه برون آوردم

زلف شیطان تواش باز بچوگان زد و برد

کلک «طالب» که علم گشته بشیرین رقمی

طوطئی بود که بر صد شکرستان زد و برد