طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۷۶

چو بلبلان تو پرواز با نفس گیرند

فضای روضهٔ فردوس را قفس گیرند

زنند فال سفر اهل دل ز نیت آن

که پای پیش گذارند و دست کس گیرند

ز جوش دل بغم دوست ره بریم بلی

سراغ شهد ز انبوهی مگس گیرند

بگیرد از تو فلک دادهای خود بلجاج

چو کودکان که متاعی دهند و پس گیرند

چه دیده‌اند المهای عشق حیرانم

که دامن دل عاشق بصد هوس گیرند

ز درد یار بسی همرهان محمل دوست

بنالهای حزین نکته برجرس گیرند

بزن نوای نوی کآنچه تازه طبعانند

همیشه گرد ثمرهای تازه‌رس گیرند

اسیر گلخنیانی شوم که از دل گرم

زشعله دود برآرند و خاروخس گیرند

درآ بکشور مشرب که اندر او «طالب»

کنند مست رها از کف و عسس گیرند