طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۲

دگر بر تن زدرد هجر یکمویم نمی‌جنبد

اشارت گر کنم و ضعف ابرویم نمی‌جنبد

جهان را جمله درسنجیده‌ام خم گشته بازوها

ولی از بس گرانجانم ترازویم نمی‌جنبد

چنان افسرده‌خو نم در درک عشرت که با این خون

دل از نظارهٔ کشت لب جویم نمی‌جنبد

بود عهد غبار کلفتم با چهره بس محکم

بصد طوفان باو این گرد از رویم نمی‌جنبد

چسان گردن فرازم آه کز اندیشهٔ زلفش

سر آشفته حال از روی زانویم نمی‌جنبد

کمان ابرو او را نیارم آرزو کردن

که از حیرانی دل دست و بازویم نمی‌جنبد

یکی آشفته شاخ سنبلم در باغ بی رنگی

اگر صد باد بر من می‌وزد بویم نمی‌جنبد

چه بیذوقیست کاندر نوبهاری اینچنین «طالب»

جنونم بر نمی‌دارد برو خویم نمی‌جنبد