امشب آسودگیم بردر دل میگردید
حلقه میخواست زند باز خجل میگردید
صبر میکرد مدد حوصله میداد امید
هر گهم رشتهٔ جان نیم گسل میگردید
آب بر آتش دل میزدم از دیدهٔ باز
بر سرم از رشحات مژه گل میگردید
غمزهاش داشت مگر تو به زبیداد که دوش
تیغ بر کف ز پی خون بهل میگردید
مژهام گرم نمیگشت که هردم «طالب»
در دل اندیشهٔ آن شمع چکل میگردید