مست و دستافشان ور نگینم بسوی او برید
هم برین ترتیب و آئینم بسوی او برید
هان ادبسنجان دهان از چشمهٔ آتش نه آب
بارها شوئید وانگه نام خوی او برید
پنجهٔ شمشاد را با سنبل جنت چکار
شانه از مژگان کنید آنکه بموی او برید
ای شهیدان کام دل جوئید ازو در زیر تیغ
رشک میدارم که در خاک آرزوی او برید
نازش مه تا بکی بر جلوهٔ دیدار خویش
یکرهش بهر تماشا روبروی او برید
گرچه منع می بود بسیار تلخ ای همدمان
شهد سازید این سخن را در گلوی او برید
ای ندیمان صبوحی به ز «طالب» نیستید
خاک می بوئید ..... که بوی او برید