طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۴۹

دل طرح بیوفائی گل پیش یار کرد

این حرف آشنا بدلش سخت کار کرد

گفتم که یار سر نکشد عهد نشکند

اوهم عمل بقاعدهٔ روزگار کرد

چون همعنان شویم که این بخت نارفیق

ما را پیاده مطلب ما را سوار کرد

دیدم ز داغ پر شده دامان روزگار

پنداشتم که باغ جنونم بهار کرد

گفتم گلی بسر زنم از بوستان عقل

داغ جنون بسرزنشم شرمسار کرد

در بوستان دلم چو حدیث وفا شنید

بگذاشت شکوهٔ سمن و شکر خار کرد

هر گل که ساخت برسر من دست غم نثار

من در بغل فشاندم و او در کنار کرد

نشگفت غنچهٔ دلم از تند باد عمر

گوئی سموم بود که بر من گذار کرد

کردی خزینهای الم بر دلم نثار

ای عشق همت تو مرا شرمسار کرد

زآن مفلسم که هردو جهان را بچشم من

کردند عرض و همتم از هر دو عار کرد

«طالب» بچشم خود چو خط سبز یار دید

ترک کنار کشت و لب جویبار کرد