بیدلان بر آستانت حال دل سر میکنند
با دهان خشک مشق بوسهٔتر میکنند
فوطه دارانمحیط شوق یعنی بحرفیض
یکسرازخاک سرکوی توبرسر میکنند
سوختنبالوپریدن نیستخاصاهلشوق
دیگران پرواز بر آئین دیگر میکنند
قندرا تکرار حسنافزا بودزآنبیدلان
حرفآنلب رازشیرینیمکرر میکنند
مردمان دیدهام دور از غبار کویدوست
اهلدلخودراچونوردیده لاغر میکنند
کیمیا سازانحسرتمایهازسیماباشک
خاکرا آب رخ کبریت احمر میکنند
نامه از نامت چو میسازند بامیاهلراز
وز نسیم خلد مغز جان معطر میکنند
بهر چوگان تو دلها ازسرسودایخویش
گوی میسازندوآ نکهپرزعنبر میکنند
موج اشکم شاهد تأثیر آه آمد بلی
امتحان شمشیر را اول بجوهر میکنند
چون بوصف نقطهٔخالتومیپیچند خلق
کوی عنبر را چوموینافهلاغر میکنند
«طالب»ازجاندررهت اکسیرمیسازد بلی
خاک بیزان تو کار کیمیا گر میکنند