که دید آب رخت کآبش از حجاب نشد
که دل رساند بخاک درت که آب نشد
نزد بحلقهٔ گوش تو تا ز دست نیاز
دعای گوهر دلخسته مستجاب نشد
بهیچ ابر سیه ماه عارض تو نتافت
که قطعه قطعهٔ آن ابر آفتاب نشد
بمجلسی که لبت فیض باده ساخت سبیل
خراب گشت حریفی که او خراب نشد
ز تاب گوهر حسن تو در خزینهٔ بحر
نماند قطره که از جوش دل حباب نشد
نظر بصحنهٔ آن روی خوب و آن خط و خال
کرا فتاد که در فکر انتخاب نشد
هزار هرزه بگوشم رسید ز اهل صلاح
که گوشهٔ لبم آلودهٔ جواب نشد
کدام شب که ز هجر تو آب دیدهٔ من
تنگ بروی زمین همچو ماهتاب نشد
ز خوش فسانگی اهل دیر دانستم
که پای کعبه روان بیجهت بخواب نشد
ز سوز عشق تو مرغی که نالهام نشنید
کباب شد که چرا چون دلم کباب نشد
چه غم که شد ورق عیش گم ز دیدهٔ خلق
هزار شکر که بیرون از این کتاب نشد
نخواند هیچ ملک برجبین من خط شرم
که غایب از سرخاکم بصد شتاب نشد
چو بارنامه گشودم وز آب رحمت دوست
گنه نماند که سر دفتر ثواب نشد
زعفو دوست بدین خوشدلم که مالک را
عذاب کردن ما باعث عذاب نشد
بس است آه و فغان شور میکنی «طالب»
خمش که نیست دلی کز غمت کباب نشد