طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۹

بیزبانان عشق خوش سخنند

گلفروشان فارغ از چمنند

سوز عشاق را نهایت نیست

در کفن گرم تر ز پیرهنند

سینه‌ام دشت کربلا و در او

زخمها کشته های بی کفنند

نپسندم غبار بر دلشان

خاکساران برادران منند

بیدلان تو هرکجا هستند

گل باغ و چراغ انجمنند

خون‌فشانند‌گر زدیده‌رواست

کین غریبان بریده از وطنند

آهوان سواد سنبل یار

روز و شب در زیارت ختنند

زیب جسنند صاحبان نظر

چهره را رنگ‌وطره‌را شکنند

سبز مرغان روح بال زنان

چون کبوتر بچاه آن ذقنند

عذرلب خواه‌کین سیه‌چشمان

بر زبان کرشمه در سخنند

ماه کنعان و شمع تن گوئی

گل یک باغ و سرویک چمنند

مجمر سینه گرم‌کن «طالب»

که دل و عود بهر سوختنند