طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۲

دریا کشم بقطره لبم تر نمی‌شود

دردم سبک بشیشه و ساغر نمی‌شود

مجنون وشی بکار بود شغل عشق را

بی مزد کار، کار میسر نمی‌شود

هر قند رفته رفته مکرر شود بچشم

قندیست آن دهان که مکرر نمی‌شود

تن را روان بکار بود بزم را چراغ

دل روشن از فتیلهٔ عنبر نمی‌شود

برآ بند نامه که دور است کوی دوست

این راه طی ببال کبوتر نمی‌شود

دل بار تن نمیدهد ای غم به تیغ صبر

یکبار شد شهید تو دیگر نمی‌شود

خو کرده‌ئی نسیم گریبان دوست را

از بوی گل دماغ معطر نمی‌شود

حیرانم از وجود که این دفتر کهن

شیرازه باد داده و ابتر نمی‌شود

عقل ضعیف عشق نگردد بماه و سال

ماهی بروزگار سمندر نمی‌شود

هر رشته را سریست بجائی ز روی قدر

افسار می‌شود رسن افسر نمی‌شود

این زلف یار نیست زمانی که نافه را

مو بر بدن ز رشک تو نشتر نمی‌شود

«طالب» ببال شوق ره کوی دوست گیر

کین دشت طی بقوت شهپر نمی‌شود