نمینالم گر امشب کار بر صد اضطراب افتد
که میترسم خمارآلود من از ذوق خواب افتد
نه من ایجاد این مشت ضعیفان کردهام تاکی
نفس هرگه برآرم از هوا مرغ کباب افتد
بصد عذر از لب خود باز میگردانم افغان را
که یکدل گر بسوزد به که صد جان در عذاب افتد
چه بد با طالع خود کردهام یارب که از خصمی
نمیخواهد که بر ویرانهٔ من آفتاب افتد
دعای خیر من اینست کز طاق دل مستان
نیفتد هیچکس ورزانکه افتد در شراب افتد
نمیگویم مشو گرم عتابم گویم از گرمی
میفروز آنچنان عارض که آتش در نقاب افتد
عرقناک آمدی از آه گرمم چهره پنهان کن
مباد آن برگ گل را بوی دودی در گلاب افتد