نخواهم غیر را مهر خموشی در دهن باشد
که میترسم نهانی با خیالش در سخن باشد
چو بینند روی او کی باز گردد سوی من هرگز
گرفتم رازدار نامه مرغ روح من باشد
دماغ آشفتهٔ سودای او را چاک پیراهن
بود تا دامن اما تا بدامان کفن باشد
بود آوازهٔ غمها ترا مسکین دلم آری
غریبان چمن را کنج گلخنها وطن باشد
دلت طومار عشق اوست بر آتش نه از شوقش
که عود از طینت مشکین سزای سوختن باشد
نسیمی درگذار است ای هواجویان کنعانی
بیوئیدش مبادا دزد بوی پیرهن باشد