طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۴

دولت بسیر گلشن کشمیر می‌رود

وانکه چو باد صبح بشبگیر می‌رود

شاداب گلشنی که بسیر بهار او

شاهنشهی چو شاه جهانگیر می‌رود

دلهای خلق را همه دور از رکاب خویش

ویران شنید و از پی تعمیر می‌رود

او می‌رود بگلشن کشمیر و از پیش

مرغ دعا بگلشن تأثیر می‌رود

او دست می‌فشاند و سرو چمن ز شوق

دنبال او بپای زمین‌گیر می‌رود

شیران کنید بیشه تهی کآن فلک شکار

سامان صید کرده به نخجیر می‌رود

از شوق زخم ناوک او سوی صیدگاه

شیر فلک گسیخته زنجیر می‌رود

باد صبا بتوسن عزمش چسان رسد

کآن زود می‌خرامد و وین دیر می‌رود

با او شکوه او چه گذر می‌کند بکوه

از شرم آب گشته سرازیر می‌رود

چون نو بهار می‌شود از دیدنش جوان

هر کس بسوی او چو خزان پیر می‌رود

عزمش کمین گشا چو شود در کمان او

تقدیر راست خواه‌تر از تیر می‌رود

رگ در تن مخالف او چشمه‌ای است کآن

نامش مبر که آب ز شمشیر می‌رود

بادش مبارک این سفر میمنت اثر

کز شاه‌راه دانش و تدبیر می‌رود

سیر است این سفر مکنش نام زینهار

کوی نظر بگلشن تصویر می‌رود

«طالب» چرا بحمله نپیچد عنان چرخ

کاندر رکاب شاه جهانگیر می‌رود