طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰۴

یکی بسوی چمن بیدلان گذار کنید

تفرج گل و نظارهٔ بهار کنید

بهر گلی که رسد دست آرزو زنهار

بیوی دوست بچینید و درکنار کنید

فراق گل چو زند دامنی بر آتش دل

ز دود ناله جهان را بنفشه‌زار کنید

ز گرمی طلب خویش تا نگردم سست

مرا پیاده و امید را سوار کنید

وصیت است براین اهل مشرب از لب حلم

که بر گدائی می‌خانه افتخار کنید

ز حدگذشت جفا دوست دشمنان تا چند

بما سلوک بر آئین روزگار کنید

بعالم ای غم و اندوه دل فراوانست

ضرور نیست که در ملک ما شکار کنید

چو ابر و دود بهم طرفه پیچشی دارند

دو زلف یار تماشای جنگ مار کنید

بهر دیار که «طالب» گذشت همچو نسیم

عبیر جیب من از خاک آندیار کنید