سلیمان وار زلفش خاتمی در هر خمی دارد
بهر خم ز آن گل عارض نگین خاتمی دارد
زبانی در دهان از شمع دل خاموش تر دارم
چه غم زافشای رازش هر که چون من محرمی دارد
فراق تن سری راهست در طالع که باز امشب
هلال تیغ او بر گوشهٔ ابرو خمی دارد
فغانها در کمین و گریهها در آستین دارم
زمن اسباب گیرد هر که ذوق ماتمی دارد
غم ایام را ضامن نه ای فارغ نشین ایدل
چه در خون میطپی آسودگی هم عالمی دارد
ز آشوب شبیخونش نهای آ که مگو «طالب»
که تیغ او دمی صبح قیامت هم دمی دارد