دل آتشپرست ما سراغ مل نمیگیرد
کنار سبزه و پیرامن سنبل نمیگیرد
بدین سامان که دارد از سعادت فرق ما همن
هما چون آشیان در چین آن کاکل نمیگیرد
ز بس خو کرده است با سیل خون طفل سرشک من
بدریا میزند خود را سراغ پل نمیگیرد
مگر چون من بیازارگلی دارد سرو کاری
که این صیاد چابکدست جز بلبل نمیگیرد
ز مرغان چمن «طالب» نواسنجی نمیبینم
که طرز نغمه یاد از «بلبل آمل» نمیگیرد