آنکه دوزخ چو کوثر آشامد
شعله را آب زندگی ماند
آنچنان تشنهام که عکس لبم
آب آئینه را در آشامد
آن حزین بلبلم که خندهٔ گل
از فغانم بگریه انجامد
نبضم آرام گیرد از حرکت
وز طپیدن دلم نیارامد
پا بدامن کشد تذرو چو سرو
کلک «طالب» دمی چو بخرامد