چهره گر لاله بود عشق تو بیرنگ کند
دل اگر صحن گلستان چو قفس تنگ کند
بحقارت منگر کین دل افتاده ز پا
مور لنگیست که با شیر ژیان جنگ کند
وه که در راه طلب سیل سرشکم نگذاشت
آنقدر سنگ که پای هوسم لنگ کند
هر طرف رو کنم اندوه چو پرگار مرا
بمیان گیرد و پس دایره را تنگ کند
«طالب» آن مرغ ملولست که در گلشن طبع
ناله بر سنت مرغان خوش آهنگ کند