آئینهٔ رخ نمود زنگ ز دل دور شد
آنچه سیاهی بچشم بود همه نور شد
گنج رخش چون بتافت آه بدل بازگشت
شهد لبش چون بدید موی بتن مور شد
بسکه ز کنج لبش نوش ترشح نمود
پنجرهٔ عنکبوت خانهٔ زنبور شد
آنچه می کهنه بود شام به پیمانهام
نیم شبان غوره گشت صبحدم انگور شد
بسکه زنای گلو ناله برون ریختم
کاسهٔ می بر لبم کاسهٔ طنبور شد
آب هوس موج زد آتش عشقم فسرد
بادهٔ پر زور ماوای که بی زور شد
از لب یارم نگشت نیم تبسم نصیب
بخت من بینمک اینهمه چون شور شد
دل چو ز اصلاح ماند خواه دوا خواه درد
مرهم و نشتر یکیست زخم چو ناسور شد
طالع شهرت نگر کز لب «طالب» هنوز
نکتهٔ رنگین بلب نامده مشهور شد