طفل عشقم گرم و سوزان چون شرارم زادهاند
نیستم سیماب اما بیقرارم زادهاند
چون کنم آغوش دل بازیگه اطفال عیش
منکه غمهای جهان را در کنارم زادهاند
مشرب عذبم سراب از خشکی زهاد نیست
آتشم اما چو گوهر آبدارم زادهاند
هیچ برگرد دل تنگم نمیگردد نشاط
غالبا در دامن خاک مزارم زادهاند
از هجوم غم در اثنای نمو گردم زبون
تا بدان غایت که پنداری دو بارم زادهاند
ای جعل طبع آسمان شرمی نسیمگل نیم
این گنه دارم که در فصل بهارم زادهاند
همچو «طالب» هر نفس میآیدم صد کار پیش
لیک حیرانم که از بهرچه کارم زادهاند