طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۲

من دلخسته تاکی سینه برشمشیر خواهم زد

هدف تاچند خواهم ساخت جان و تیر خواهم زد

بزندان کرده‌ئی سودای زلف آن پری رویم

کنون تا زنده باشم بوسه برزنجیر خواهم زد

بدین جوش فغان خاموش خواهم داشت لب یعنی

که آتش در نهاد آه بی تأثیر خواهم زد

شبی دارم ز مهتاب خیال تیغ او روشن

دراین شب گر توانم تا عدم شبگیر خواهم زد

من دیوانه‌گر صد سال مانم زنده چون «طالب»

بافسون جنون راه جوان و پیر خواهم زد