طوفان ز جگر چو سر برآرد
دل رخنهٔ چشم تر برآرد
سودای خیال غمزهٔ او
مو از سر نیشتر برآرد
از هرچینی که کم شود چاک
زین سینهٔ تنگ سر برآرد
تمکین تو رخنهٔ تبسم
از آب و گل شکر برآرد
طاوس گل از نشاط برجست
در بیضهٔ غنچه پر برآرد
من تخم نشاط کاشتم لیک
نگذاشت غمش که سر برآرد
پرواز دل آنزمان حلالست
کز ناوک غمزه پر برآرد
جز عشق بدهر نیست « طالب »
عیبی که سر از هنر در آرد