دراین ره هر که بینی بادل پردرد میآید
بهر آئینه کاندازی نظر پرگرد میآید
من و دل هردو بدنامیم درشور و فغان ورنه
لب هر کس که بوئی بوی آه سرد میآید
رفیق درد بینم گرچه دارد پنجه از مرهم
بهر جا مینهد آهسته دستی درد میآید
اجلرا در برخ هرگز نبستی خستهٔ هجران
اگر آگه شدیگو باچه راه آورد میآید
نظر بر بال شوقم هر که را افتاد میداند
کدقطع راه محنتزین بیابان گرد میآید
چه خاک جرأت انگیز است میدان محبت را
که گر خود میرود نامرد آنجا مرد میآید
نمیجنبید از صد نالهام برشاخ گل برگی
کنون از یاد آهم آسیا در گرد میآید
سپیدی نیست صبح بخت مارا برجبین « طالب »
ز مشرق آفتاب طالع ما زرد میآید