با کاهش جنون تنم از جانگرو برد
چاک دلم ز چاک گریبانگرو برد
از وسعت غمتکه فزون باد هرزمان
ملک دلم ز ملک سلیمانگرو برد
درحیرتم ز شور لبش زانکهکسندید
یک غنچه کز هزار نمکدانگرو برد
آمادهٔ گزیدن آن لعل آبدار
دارم چنان لبی که ز دندانگرو برد
آشفته خاطریست مرا در فراق یار
کز صد هزار زلف پریشانگرو برد
مگذار پای بر مژهٔام جز باحتیاط
کین خار تیغ گشته ز پیکانگرو برد
از نقد اشک بسکه غنیگشته خاطرم
نزدیکشد بدانکه ز مژگانگرو برد
«طالب» ز بسکه یافتهام لذت فغان
هر مویِ من ز مرغ سحرخوان گرو برد