طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۷۲

با کاهش جنون تنم از جان‌گرو برد

چاک دلم ز چاک گریبان‌گرو برد

از وسعت غمت‌که فزون باد هرزمان

ملک دلم ز ملک سلیمان‌گرو برد

درحیرتم ز شور لبش زانکه‌کس‌ندید

یک غنچه کز هزار نمکدان‌گرو برد

آمادهٔ گزیدن آن لعل آبدار

دارم چنان لبی که ز دندان‌گرو برد

آشفته خاطریست مرا در فراق یار

کز صد هزار زلف پریشان‌گرو برد

مگذار پای بر مژهٔام جز باحتیاط

کین خار تیغ گشته ز پیکان‌گرو برد

از نقد اشک بسکه غنی‌گشته خاطرم

نزدیک‌شد بدانکه ز مژگان‌گرو برد

«طالب» ز بسکه یافته‌ام لذت فغان

هر مویِ من ز مرغ سحرخوان گرو برد