طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۶۴

از آن لب چون بگلشن حرف سر شد

دهان غنچه پر آب گهر شد

ز بس چیدم ز هرسو ناوک او

دلم رشگ دهاکان تبر شد

شدم گم تا شود غم نیز گم حیف

که از گم گشتنم غم بیشتر شد

بدان شیرینیم بر گریه خندید

که گلهای سرشکم گل شکر شد

نگاهی کرد سویم یار «طالب»

که مغز استخوانم را خبر شد