زندانی سودایت بر سرو چمن خندند
غربت زدهٔ عشقت بر نوق وطن خندند
هر دل که نظر بازد با خار و خس کویش
لب غنچه کند وانگه بر سرو و سمن خندند
هر کس بیکی کسوت خرم بود و خندان
معشوق به پیراهن عاشق بکفن خندند
خون کرده و خوی کرده از رزم چو باز آئی
بر حال شهیدانت جان گرید و تن خندند
مارا نبود خاطر دام طرب و شادی
کبک دل ما قهقه بر خنده زدن خندند
رنگیست بر آن عارض کز بعد شکستن هم
خاک ختن از عکسش بر خون یمن خندند
تا بدکمر و چون سرو در تاب کمر رقصد
گوید سخن و چون گل در عین سخن خندند
چون چرخ بکف گیرد ناپخته سفالم را
گویم مفکن رنجد گویم مشکن خندند
با گریه در آمیزم دیوانگی عمدا
تا هر که لبی دارد بر گریهٔ من خندند
آن را که لب و چشمی دادی بدهش فرصت
تا یکدو نفس گرید تا یکدو دهن خندند
چون چهرهٔ خود بیند در آینهٔ تیغش
زخم نوم از شادی بر زخم کهن خندند
هم طعنه زند بر گل رنگین سخن «طالب»
هم غالیهٔ کلکش بر مشک ختن خندد