طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۵۸

کمند طره بر کف شوخی از نخجیر می‌آید

که از هر تار زلفش کار صد زنجیر می‌آید

ندارد هیچ پیری در جهان سامان تدبیرم

چوپستان از دهانم گرچه بوی شیر می‌آید

زالوان گنه گشتم بهار دوزخ و شادم

که بوی مغفرت زین گلشن تقصیر می‌آید

بتوفیق خیالش باز وصلی هست در طالع

که بیش از خواب دیدن بر زبان تعبیر می‌آید

زیبا افتاده «طالب» لیک سوی کعبهٔ کویت

بیک پهلوی دل شبگیر در شبگیر می‌آید