طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۷

لاله سیه‌کرده دل، تا ره داغم زند

غنچه گره‌کرده مشت، تا بدماغم زند

هر که برآرد سر از جیب عداوت سپهر

می‌دهدش دامنی تا بچراغم زند

سعی کند کز جهان سازدم آواره تر

بعد هزاران بهار خیمه بباغم زند

نیک چوبینم بود، داغ جنون گر گلی

هر که دراین روزگار فال سراغم زند

گر همه «طالب» بود ساقی بزم که دور

سنگ بدستش دهد تا بایاغم زند