طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۴

لب چو آلودی بمی بسیار می‌باید کشید

کاسه گر دریا بود سرشار می‌باید کشید

میکشی را شرط بسیار است و آئین بیشمار

اولا در پرده صوفی وار می‌باید کشید

بوده با آنمه بیک خلوتسرا ای آب چشم

انتقام از صورت دیوار می‌باید کشید

نیست بی‌شاهد مسلم برکسی دعوی عشق

اول از ما منکران اقرار می‌باید کشید

مرد دنیا را ز اسباب تعلق چاره نیست

تا بود سر منت دستار می‌باید کشید

مغز را دیوانه میسازد نسیم زلف یار

بوی مشک از طبلهٔ عطار می‌باید کشید

می‌کشی گر قامتش را نسخه‌ای صورت نگار

سرو را در حالت رفتار می‌باید کشید

هر زمان صد ناله می‌باید کشید و جمله را

از گلوی مرغ آتشخوار می‌باید کشید

خشت و گل حایل نگردد پرتو شمع مرا

گرد او از نور او دیوار می‌باید کشید

هر کجا حیرت بود لذت نمی‌بخشد وصال

یار در بر حسرت دیدار می‌باید کشید

گر زمژگان دیر تر بر پایت افشاندم سرشک

غنچه‌منشین کین گلاب از خار می‌باید کشید

چون بر آید حرف زلفش قصه را دور و دراز

بر مثال داستان یار می‌باید کشید

همچو «طالب» بهر یک نوشین تبسم عمرها

تلخی از خوبان شیرین‌کار می‌باید کشید