غم سفر کرد و طرب را بدل ما جا داد
چشم چپ جست و بما مژدهٔ شادیها داد
آنکه جمعیت اسبابِ جهان داد بغیر
شکر لله که بما گوهر استغنا داد
بختم از کینه بسر پنجهٔ افلاک سپرد
گوهری در کف یک طایفه نابینا داد
همه را شیشهٔ دل جام طرب پیمودم
تا فلک بود بما باده ازین مینا داد
آنکه تقوی و ورع داد بزاهد «طالب»
رندی و بیسر و پائی به من شیدا داد